عنوان مقاله :
من وطن را شناختم و عاشقش شدم  يک شنبه 9 تير 1387
من وطن را شناختم و عاشقش شدم
اين مطلب سخنان نادر ابراهيمي است که چندي پيش در مراسم بزرگداشت او در خانه هنرمندان پخش شد.
در باره وطن صحبت کردن يکي از موارد دشوار است . شما نگاه کنيد چند نوع مکتب سياسي وابسته به وطن به وجود آمده: وطن پرستان افراطي، افراط گرايان عشق به خاک و کساني که به ذره ذره خطوط مرزي تعصب دارند . حق است که در اين مورد نگراني وجود داشته باشد و کساني که نگران هستند، اگر عاقلانه نگاه کنيم ، حق است که نگران باشند.چون يک سوي عشق به وطن ، مي کشد به نوعي فاشيسم ، به نوعي نازيسم ، به نوعي هيتلريزم و اين خطرناک است. به يک نوع ناسيوناليسم که ناسيوناليزم هم نيست، بلکه يک نوع تظاهر به دوست داشتن ملت است که به اعتقاد من معيوب است.
به هر حال جايي است که تو آنجا به دنيا مي آيي.جايي که از نظر تاريخي تو به آن وابستگي داري. جايي هست که تو آنجا رشد کردي ، شناختي، رنگ ديدي، آسمان ديدي و درخت ديدي. به نظر من تو اگر احساس پرورده اي داشته باشي به اندازه پرورش يافتگي احساسات ، آنجا را دوست خواهي داشت.
مردم شهر ها را به دلايلشان دوست مي دارند. يک وقتي هست که شما شهر گرا هستيد، يک وقتي هست که شما بوم گرا هستيد، يک وقتي هست که شما وطن گرا هستيد و سراسر وطن را دوست داريد. اگر تو روي خاک کوير بخوابي و به آسمان پر از ستاره نگاه کني دست دراز مي کني تا دستت را از پشت ستاره ها رد کني . من بار ها اين کار را کردم.خيال مي کردم ديوانه شده ام. يک شب تا صبح دوساعت، سه ساعت دستم را مي بردم بالا مي رساندم پشت ستاره ها.
دستم مي گفت چه کار مي کني؟ من مي گفتم اين ستاره ها آويزانند و من مي توانم دستم را از پشتشان رد کنم.خب مزاح بود، اما زيبا بود.شما کوير را ببينيد ، شما جنگل هاي شمال را ببينيد،عباس آباد را ببينيد ، خليج فارس را با آن عظمتش ببينيد، خار و خار گل را به آن حد جادويي ببينيد و به اين فرهنگي که در اين خاک پرورده شده بينديشيد و به مبارزاني که در اين خاک زندگي کرده اند بينديشيد و بعد بگوييد من اينجا را همان قدر دوست دارم که ال ماسينا را در امريکاي شمالي، اين يک عيبي در توست.مي توانيم بگوييم همه انسانها را آرزومنديم که سعادتمند باشند.اين درست است، اين يک نوع اومانيسم قابل ستايش است، اما نميتوانيم بگوييم که همانقدر همسايه مهربانت را دوست داري که يک آفريقايي خوب را در آفريقا.اگر يک جهان وطني هم باشي يک رياکار بيش نيستي.
شما نگاه کنيد فلسفه بنيادي اسلام چقدر به انسان در مفهوم کلي اش مي انديشد . با وجود اين شما ميدانيد که ميگويم خاکت را دوست داشته باش، ميهنت را دوست داشته باش و به حب وطن ايمان داشته باش.آن که از من پرسيد جوابش اين است: روزگار مرا آواره کرد در اين خاک. از کودکي چون بزرگتري نداشتم مجاز شدم بگردم . شايد اگر بزرگتري هم داشتم مثل آن پدر که ايران گرد و ايران شناس بود ، اگر بالاي سرم مي ماند باز هم اين اتفاق مي افتاد. پدر خوانده اي هم داشتم تصادفاً دور ايران ماًموريت مي گرفت و مي گشت.
من دور ايران گشتن را آغاز کردم و آوارگي جزو روحم شد و وقتي روح آواره اي پيدا کردم شروع به گشتن کردم و آن سازمان کوه نوردي را درست کردم براي پيمودن قله هاي ايران. ضمن اين که ما هر کاري مي کرديم سياسي بود ، سازمان کوه نوردي ابر مرد يک سازمان سياسي بود به قصد تربيت چريک ها و مبارزان سياسي. ما همه اين کار ها را کرديم. آرام آرام در ايران غوطه خوردم، در ايران گشتم ، ايران را بوييدم، در جاي جاي ايران خوابيدم، چادرم را پهن کردم، کيسه خوابم را پهن کردم،از چيزي اشباع شدم که خوب بود، از مردمي اشباع شدم که ايمان دارم که جزو بهترين مردم جهان هستند: صفايشان، مهمان نوازي شان ، تيز هوشي شان و دردمندي شان.آدم اين سفر را برود و دست خالي برگردد خيلي شگفت انگيز است.خيلي بايد نا آدم باشد که چنين سفري را برود و دست خالي برگردد. آن روز نامه زندگي من را نگاه کنيد، براي دوست داشتن وطن بايد وطن را شناخت. من وطن را شناختم و عاشقش شدم.دوست داشتن وطن از دوست داشتن مردم وطن جدا تيست.
خاک پرستي نيست، اگر خاکي را مي بوسم و مي بويم به خاطر اين است که قدم گاه است.قدمگاه انسان هاي متعالي است.عاشق وطنم هستم. مثل کودکان دبستاني که سرود " اي ايران اي مرز پر گهر" را مي خوانند من همانجور کودکانه مي خوانم. مي دانيد که من دو ، سه تا ترانه براي وطن ساخته ام که مي گويند قشنگترين ترانه هاست.چون وقتي از آن چشمه مي جوشد و بالا مي آيد ناگزير بايد زيبا باشد. اگر نباشد خيانت است. تو يک چيزي را عاشقش باشي ، اين قدر دل سپرده اش باشي و بعد بخواهي در ستايشش سخن بگويي و بد بگويي، ديگر واقعاً غم انگيز است.
اميدوارد تا وقتي زنده ام جنبش بزرگ دوست داشتن مردم و خاک اين مردم را در بين جوان ها ببينم.